شکر خدا که عشق تو ارزانی ام شده
یاد تو موجبات غزلخوانی ام شده
تو مادر منی وَ همین مادریِ تو
غمخوار درد بی سر و سامانی ام شده
از هر نفس که بی تو زدم دل چروک خورد
شعرم چه خوب یار پشیمانی ام شده
بگذار در حوالی تو گریه سر دهم
یک بغض محرم دل طوفانی ام شده
مادر! چه گویمت ز پریشانی دلم؟
این بس که کنج غمکده مهمانی ام شده
صد کوچه را قدم زده ام یاد درد تو
این کوچه ها دلیل پریشانی ام شده
شکر خدا که شهر در چوبی ندارد و ...
کز نصف درب بر دلم آتش ببارد و ...
کافیست آگهم که تو طاقت نداری و
این شعر هم که طاقت روضه ندارد و ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:3  توسط محمد میرزایی بازرگانی ( منتظر )
|
